تبليغاتX
ღღ شیوا جونღღ
سلام امروز یه روز استثناییه!!!!!!!!!

امروووووووووووووووووز...............................................

امروز

تولودمههههههههههههههههههههههههههه

                           تولدم مبارک

خیلی خوشحا ل میشم اگه دوستای خوبم بم تبریک بگن

مرسی

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 0:19  توسط شوشول  | 

 

یک هفته بعد از شروع ترم

دو هفته بعد از شروع ترم

قبل از میان ترم

در طول امتحان میان ترم

بعد از امتحان میان ترم


قبل از امتحان
پایان ترم

اطلاع از برنامه پایان ترم

۷ روز قبل از پایان ترم

۶ روز قبل از پایان ترم

۵ روز قبل از پایان ترم

۴ روز قبل از پایان ترم

۲ روز قبل از پایان ترم

۱ روز قبل از پایان ترم

شب قبل از امتحان

۱ ساعت قبل از امتحان

در طول امتحان


هنگام خروج از
سالن امتحان

بعد از امتحان


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 22:28  توسط شوشول  | 

                                 تولد تولد تولدت مبارک

 

 

                      امروز ۷/۱/۸۸ تولد کوپول جونمه

 

کوپولی تولدت مبالک ایشالا ۲۰۰ساله شیدوسسسست دارم

 

اینم جشنه تولد کوپول         

+ نوشته شده در  جمعه 7 فروردین1388ساعت 0:32  توسط شوشول  | 

                 


   سلام به همگی خوبین؟

امسالم تموم شد چه زود گذشت مگه نه؟ من که متوجه گذر روزا نبودم،واسه من سال بدی نبود

امیدوارم سال جدید واسه همه پر از شادی باشه

سال نو مبارک

میدونید که امسال سال گاوه ه ه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 11:32  توسط شوشول  | 

چه تعطیلات بی مزه ای! تازه هم که اولشه،حالا حالاها نمیخواد تموم بشه!

یاد دبیرستان به خیر ۹ماه تموم هر روز باید سر کلاس حاضر میشدیم و دلمون به همین دوهفته تعطیلات عید خوش بود،اما الان،خصوصا این ترم بهمن، اینقدر تعطیلی داره که نمیدونم باهاشون چیکار کنم!

دیگه حالم داره از تا ساعت ۱۱ صبح خواب موندن به هم میخوره!

فک کنم بهترین کار مرور کردن درسا باشه

موفق باشید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 11:10  توسط شوشول  | 

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوی سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .
شب های متوالی همين طور گذشت .
هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی اين براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .
سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسی که نمی شناخت
يه حس زير پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
يک ماه ازش بی خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... برای هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و نیما.... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل هميشه
فقط برای اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره
دختر می خنديد
پسر می خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسيقی
بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد .

 

خوشحال میشم نظرتونو بدونم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 15:31  توسط شوشول  | 


                                         داستان عشق و د يوانگي   

                       زمانهاي قديم وقتي هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود

                               فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند.

                         ذکاوت! گفت : بياييد بازي کنيمٍ ، مثل قايم موشک

                            ديوانگي ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم

                چون کسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند.

ديوانگي چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!

يک..... دو.....سه ...

همه به دنبال جايي بودند تا قايم بشوند

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت داخل انبوهي از زباله ها مخفي کرد.

اصالت به ميان ابرها رفت و

هوس به مرکززمين به راه افتاد

دروغ که مي گفت به اعماق کوير خواهد رفت ،

به اعماق دريا رفت !

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگي همچنان مي شمرد:

هفتادوسه،...... هفتادو چهار

اما عشق هنوز معطل بود و نمي دانست به کجا برود.

تعجبي هم ندارد قايم کردن عشق خيلي سخت است.

ديوانگي داشت به عدد 100 نزديک مي شد

که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست

ديوانگي فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام

همان اول کار تنبلي را ديد.

 تنبلي اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!د

بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد

اما از عشق خبري نبود.

ديوانگي ديگر خسته شده بود

که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :

عشق در آن سوي گل رز مخفي شده است.

ديوانگي با هيجان زيادي يک شاخه  از درخت کند

و آنرا با قدرت تمام داخل گلهاي رز فرو کرد .

صداي ناله اي بلند شد .

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد،

 دستها يش را جلوي صورتش گرفته بود

 و از بين انگشتانش خون مي ريخت.

شاخه ي درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگي که خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت

حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من،

 تو ديگه نميتوني کاري بکني ،

فقط ازت خواهش مي کنم از اين به بعد يارمن باش .

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .

واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي

همراه يکديگر به احساس تمام آدم هاي

 عاشق سرک مي کشند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 1:55  توسط شوشول  | 

                               

                            

  

                     

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 1:54  توسط شوشول  | 

تو این چند روز تعطیلی(رحلت حضرت محمد،امام رضا(ع) )حوصلم واقعا سر میره کاری هم جز آپ کردن ندارم،بعضی وقتا نینا(دوستمه)میاد پیشم،گاهی اوقات من.کوپولم که همش سره کاره منو بیرون نمیبره دیگه نمیدونم چه کار کنم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 1:34  توسط شوشول  | 

دوست دارم یه نی نی این شلکی داشته باشم خیلی نمکن مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                          

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 1:10  توسط شوشول  | 


روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايي دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 0:56  توسط شوشول  | 

شاید آن روز که سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی باید کرد )) خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینجور نوشت هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجباری است

                   

زنه از شوهرش مي پرسه از چيه من بيشتر خوشت مي آد؟ از صورت زيبا و يا هيکل متنا سبم؟مرده يه نگاهي به سر تا پاي زنش مي ندازه و ميگه از اعتماد به نفست

                  

                    

           تعرفه جديد اس ام اس مخابرات ايران:1. اس ام اس لاتين 22 تومان
2. اس ام اس فارسي 8 تومان
3. اس ام اس عربي رايگان !
4. اس ام اس تركي يه چيزي هم بهت ميدن

                        

                          

                                       \)__(/
                                      ( >''< ) 
                                      (\ __ /)
                         ببخشيد پيشي من پريده تو گوشي شما!

                          


 
                      لبخند بهانه اي است براي زيباتر شدن
                                       .
                                       .
                                       .
                                       .
                                       .
                          ولي تو نيشتو بند ، فايده اي نداره !!


                             


                                        برات ميميرم

                                            O----------------                        
                                            /l\
                                           JL

                                  از طرف پينو كيو !

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 22:29  توسط شوشول  | 

                                                                        

                    

 

                     

                   

                      

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 11:36  توسط شوشول  | 

زندگیش را به لبخندی فروخت!...قلبش را به سایه ای بخشید

شمعدانیه عزیزش را به

اولین رهگذری داد که از کوچه ی احساسش گذشت

شاید!

نفهمید که پنجره اش هنوز هم دارد آه می کشد!

شاید!

نفهمید که گاهی پنجرها هم عاشق می شوند!و قاب چوبیشان را به

به غنچه ی

شمعدانیی می فروشند .وتپش سرد احساسشان را به سایه ی

گلدانی!

حالا هر وقت که کنار پنجره می شنید..صدای نفس های پنجره را

حس می کند!

وگریه ها ی شبانه ی پنجره اشکهایش را بدرقه می کند

شاید!

نمی دانست که به چه بهایی زندگانیش را فروخت!

هنوز!

هم در میان کوچه های خاکستری احساسش به دنبال

سایه ای

می گردد ...ولی شاید نمی داند که دیگر شعمدانیش پژمرده است!

و حالا!

در سایه ی همان پنجره منتظر غروب می نشیند! تا شاید

دوباره بر گرد

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 11:14  توسط شوشول  | 

اینم چنتا عکس خوشمل

 

     

       

              

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 11:3  توسط شوشول  |